اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

ثبت نام

امسال چون کلاس اولی بودی باید زود ثبتنامت میکردیم اما به دلیل بستری بودن و جراحی فرصت ثبتنام تو مدرسه ای که مدنظرم بود رو از دست دادم همه جا پرشده بود البته خیلی جاها هم سخت میگرفتن چون حومه ما نبود قبول نمیکردن بخاطر همین تو یکی از مدرسه های مسیر خودمون (شهید آجودانی) ثبتنامت کردم که اصلا راضی نبودم از این مدرسه اما چاره ای نداشتم... پسر گلم کلاس اولی شدنت مبارک الهی بهترین وموفق ترین باشی 🙏🙏
25 شهريور 1403

چکاپ بعدی

۴شنبه ۲۰ خرداد بود که دوباره برای معاینه مجدد رفتیم مطب دیگه ۲هفته از عمل گذشته بود و کاملا خوب شده بودی و دکتر هم خیلی خشنود وراضی از ما که خوب رعایت کردیم و مواظبت بودیم ... اینبار دکتر داروهاتو کامل قطع کرد واجازه داد همه غذاهارو با خیال راحت بخوری توهم کلی ذوق کردی .. باهم دیگه به خونه برگشتیم و شروع کردی به خوردن غذاهایی که نتونستی تو این مدت بخوری .. صدات خیلی خوب شده بود و دیگ شبا تو خواب خروپف نمیکردی و از دهان نفس نمیکشیدی عزیز دلم... خیلی خوشحالم حالت خوب شده پسرگلم 🤗 برات تا ابد آرزوی سلامتی دارم پسر شیرین زبونم😘
25 شهريور 1403

چکاپ بعدعمل

۴شنبه ۱۳ خرداد دوباره رفتیم مطب دکتر کیانی تا واسه بعد عمل معاینه بشی دکتر به گلو گوش وبینی نگاهی انداخت وخیلی راضی بود وگفت رو به بهبودی هستی خیالم راحت شده بود بعد اجازه داد برنج کته نرم با اب خورشت فراوون بهت بدم دیگه انقد دلت واس برنج تنگ شده بود که واسش گریه میکردی مامان فدای تو بشه.. دکتر برات دوباره دارو نوشت اما دوز داروهارو کمتر کرد و گفت ۴شنبه بعدی دوباره بیاین.. از دکتر خداحافظی کردیم و به داروخانه رفتیم داروهاتو خریدیم وبه خونه برگشتیم.. همچنان تو دوره نقاهت بودی وخیلی مراقب بودم چیزی نخوری که به گلوت فشار بیاد حتی نمیزاشتم بدو بدو کنی به خودت فشار بیاری فقط بازیهای نشستنی میکردی حتی اجازه ندادیم کسی برای عیادت تو بیاد چ...
25 شهريور 1403

جراحی

بالاخره روزی که ازش میترسیدم فرا رسید.. ۴شنبه ۹خرداد حاضر شدیم ۵ونیم صبح بیدار شدیم چون باید ۶ونیم صبح تو بیمارستان شمال حاضر میشدیم توهم باید ناشتا میرفتی آماده شدیم وعزیز جون هم اومد خونمون تا با ما بیاد متاسفانه بابایی نبود وناراحت از اینکه نتونست کنارت باشه دیگه شغل رانندگی و هزار تا دردسر... ساعت ۶بود که ددی جان زحمت کشید اومد دنبالمون این روزا ددی رو خیلی خسته کرده بودیم زنده باشه الهی🙏 به سمت بیمارستان حرکت کردیم وقبل از ۶ونیم اونجا بودیم تو هم نشستی و مشغول بازی با گوشی شدی من هم مشغول پرونده سازی و این کاغذبازیا شدم ... بعد اتمام کار مارو به داخل بیمارستان راهنمایی کردن رفتیم قسمت پذیرش و از من خواستن برم برات لباس بخرم ...
25 شهريور 1403
1